انجمن

سرگذشت عجیب عالم برزخ

جوانى به نام «محمّد شوشترى» كه پدر و مادرش در تهران زندگى مى‏كنند و در يك حادثه‏ى اتومبيل رانى از دنيا رفته و جريان عجيب زندگى عالم بعد از مرگ خود را براى يكى از دوستانش در مدّت ده شب هر شبى چند دقيقه كه اوائل در خواب و بعد در بين خواب و بيدارى و سپس در بيدارى بوده و تمام مطالبش از طرفى با آخرين نظرات علماء علم‏الرّوح و از طرف ديگر با احاديث اسلامى كاملاً تطبيق مى‏كند، چنين نقل كرده است.

دوستش که مردان معروف علم دانش است می گفت :
همان روز که او تصادف کرده بود و من نمیدانستم که او مرده ، شبش اورا در خواب دیدم که با عجله به طرف من می آید و با خوشحالی کامل می گوید: من مرده ام ، من می خواهم جریانات بعد مرگم را هر شب چند دقیقه برای تو بگویم! تو حاضری به آنها گوش بدهی ؟ برایت خیلی آموزنده است.

من گفتم : بسیار خب شروع کن.

او گفت : این طور که نمی شود بیا با هم به ویلائی که همین امروز تحویل من داده اند برویم و آنجا روی مبل بنشینیم و تکیه بدهیم و میوه و آجیل بخوریم و آن وقت من با خیال راحت برای تو جریانات بعد از مرگم را نقل کنم. وبا این جمله ، دو نفری به راه افتادیم و به در باغ بزرگی رسیدیم ، در باغ از طلا و نقره و جواهرات ساخته شده بود. او با اشاره و اراده ای بدون انکه دستش را دراز کند و در را باز کرد (مثل وقتی که انسان اراده می کند دستش را بلند کند ، بلند می شود) در باغ را باز کرد و ما دو نفری وارد باغ شدیم و مستقیما به طرف قصری که در وسط باغ بود رفتیم. حالا این باغ چه خصوصیاتی داشت بماند، زیرا در ضمن مطالبی که برای من نقل می کند، خصوصیات باغ را هم تا حدی خواهم گفت.

این قصر اتاق های زیادی داشت ولی در وسط این اتاقها تالار بزرگی وجود که صد ها مبل مخملی نرم در اطرافش گذاشته بودند. من و او در گوشه ایی از این تالار، پهلوی یکدیگر نشستیم. او حس کرده بود که من مبهوت این باغ و این قصر شده ام و ممکن است به سخنانش گوش ندهم. لذا به من گفت : اگر می توانی شش دانگ حواست را به من بدهی قضیه ام رو شروع کنم.

گفتم: بسیار خوب این کار را می کنم. لذا با دقت مطالب او را گوش دادم و به ذهنم سپردم و وقتی بیدار شدم فورا آنها را نوشتم و اینک تحویل شما می دهم.

او گفت: اولا به شما بگویم که راحت ترین مرگها برای کسی که دلبستگی به دنیا ندارد و تزکیه ی نفس کرده است مرگ دفعی و ناگهانی است، زیرا من وقتی تصادف کردم اصلا متوجه نشدم که مرده ام، فقط وقتی چشمم به بدنم افتاد که فرمان ماشین به سینه ی جسدم فشار آورده و قلب مرا له کرده متوجه شدم که مرده ام.

در این بین که نمی دانم همان لحظه ای بود که تصادف کردم یا بعد از تصادف (چون به قدری سریع بود که این موضوع را متوجه نشدم) دیدم جوان خوش قیافه ای دست مرا گرفته و به طرفی می برد. به او سلام کردم، او با تبسم جواب خوبی به من داد و گفت: نترس من به تو از هر کسی مهربانترم، زیرا تو دوست دوستان و دوست ارباب من هستی.

گفتم: دوستان و ارباب شما چه کسانی هستند؟

گفت: من خدمتگزار خاندان پیامبر اسلامم و دوستان من هم همانها هستند، من آمده ام شما را به خدمت آنها ببرم، آنها به من گفته اند شما می آئید و من به استقبال شما آمده ام.

گفتم: اسم شما چیست؟

آن جوان گفت: اسم من (ملک الموت) است.

من به او گفتم: در دنیا شما را طور دیگری معرفی کرده اند، اهل منبر میگفتند: شما با مردم خیلی با خشونت و تندی رفتار می کنید ولی ولی من حالا از شما این همه مهربانی و محبت می بینم.

حضرت (ملک الموت) با چشمهای بسیار زیبا و درشت و پلکهای بلند و صورت نورانی و بسیار وجیه نگاه محبت آمیزی به من کرد و با حیای عجیبی فرمود: راست می گویند، بعضی از ما گاهی مجبوریم که با دشمنان شما شیعیان و کسانی که خیلی دنیا پرستند قدری خشونت کنیم، آنها آن را می گویند و الا خدای تعالی در من و گروهی که من در آنها هستم به هیچ وجه غضب بیجا و سبیعت که از صفات حیوانی است قرار نداده بلکه ما هم مثل حضرت (جبرئیل) افتخار خدمتگذاری (اهل بیت عصمت و طهارت) ع را داریم و مطیع آنها هستیم، آنها هر صفت خوبی که داشته باشند، ما هم باید به همان صفت متصف باشیم و آنها دارای خلق عظیم و مهربانی کاملی هستند.

در اینجا من از خواب بیدار شدم و مطالب فوق را که آقای (محمد شوشتری) برایم گفته بود همه را یادداشت کردم و چون نمی دانستم که او فوت شده متو حش از خانه بیرون آمدم و یکسره به در منزل او رفتم که متاسفانه تازه خبر فوت او به اهل خانه اش رسیده بود و آنها فوق العاده ناراحت بودند. فردای آن روز آنچه را که او از مطالب بالا برای من گفته بود، با احدادیث اسلامی (کتاب بحارالانوار جلد6) وسخنان دانشمندان غربی در کتابهای (عالم پس از مرگ) و کتاب (انسان روح است نه جسد) و کتاب (عالم ماوراء قبر) و چند کتاب دیگر مقایسه کردم و دیدم مطالب او کاملا با آنها تطبیق می کند.

ضمنا چون او به من وعده کرده بود که تا ده شب این برنامه را ادامه دهد و بعد متوجه شدم که رویایم هم صادقه بوده زیرا من نمی دانستم او فوت شده و تصادف کرده است و بعد دیدم همینطور بوده است لذا تا شب بعد، ساعت شماری می کردم که باز به خواب بروم و او را ببینم تا وی از عالم پس از این عالم به من اطلاعاتی بدهد.

ساعت ده شب خوابیدم، هنوز به خواب نرفته بودم ولی چشمهایم گرم شده بود و به اصطلاح در حالت (خلسه) و یا بین خواب و بیداری بودم که دیدم باز او نزد من آمد و گفت: حاضری بقیه جریان را بشنوی؟

گفتم: منتظرت بودم.

گفت: هنوز تو آمادگی نداری که من از این زودتر نزد تو بیایم، تو نمی توانی مرا در بیداری ببینی، لذا صبر کرده ام تا به خواب بروی و روحت از قید جسدت رها شود و با من سنخیّت پیدا کنی تا بتوانم نزد تو بیایم، سپس گفت:

بلاخره آن جوان خوش قیافه یعنی حضرت (ملک الموت) با همان مهربانی و محبت فوق العاده مرا به خدمت (خاندان عصمت و طهارت) ع برد و در بین راه دو نفر خوش قیافه که مثل خودش بودند و من همانجا فهمیدم آنها حضرات (نکیر) و (منکر) و یا (بشیر) و (مبشرند) چندتا سوال کوتاه از من کردند و بعد به من اجازه عبور دادند.

در اینجا من از حضرت ( ملک الموت) پرسیدم: پس سوال قبر چه می شود؟ ایشان گفتند: چون جسد تو له شده است، همینجا که روی قبر تو است از روحت سوال شد و سوال قبر تو همین است.

گفتم: قبر من کجا است؟

گفت: همیجا و اشاره به زمین کرد. من نگاه کردم دیدم بدن مرا زیر خاک ها کرده اند و من کنار بدن له شده ام در راه عبور به خدمت (خاندان عصمت) ع قرار گرفته ام. خواستم مقداری متاثر و محزون بشوم حضرت (ملک و الموت) فرمودند: بیا برویم معطل اینها نشو، آنچه را که امروز خواهری دید سبب می شود که همه چیز را فراموش کنی و با یک چشم بهم زدن مرا به محضر مبارک (پیغمبر اکرم) (ص) و (فاطمه ی زهراء) و (ائمه ی اطهار) (ع) رساند و خودش با من وداع کرد و رفت و من به محضر آنها مشرف شدم.

در اینجا ناگهان من از آن حال بین خواب و بیداری پریدم ودیگر در آن شب هر چه کردم آقای (محمد شوشتری) را ندیدم.

ولی بعد که به روایات مراجعه کردم، مطالبی را که او در شب دوم گفته بود یعنی مشرف شدن به محضر (معصومین) (ع) دیدم عینا از (ائمه ی اطهار) نقل شده که به عنوان نمونه روایت اول و دوم و سوم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم و چند حدیث دیگر از باب هفتم ابواب موت بحار شاهد صدق سخنان او می باشد.

شب سوم در اتاق خلوت قبل از خواب مقداری دعاء خواندم و حال توجهی پیدا کردم و ذکر (لا حول و لاقوه الا بالله العلی و العظیم) زیاد گفتم، نمی دانم به خواب رفته بودم یا هنوز بیدار بودم که ناگهان دیدم:

شبح روح (محمد شوشتری) در گوشه ی اتاق ظاهر شد و گفت: امشب کار خوبی کردی که این دعاها، به خصوص (لا حول و لاقوه الا بالله) را زیاد گفتی زیرا امشب با آنکه من زیاد کار داشتم ولی مرا به خاطر دعاهای تو اجازه دادند که به نزدت بیایم و با تو بقیه ی قضایائی را که امروز و دیشب اتفاق افتاده در میان بگذارم.

و سپس ادامه داد و گفت: من از وقتی که به خدمت حضرات (معصومین) (ع) مشرف شده ام با آنکه هیچ لیاقت محضر آنها را ندارم، در عین حال مایل نیستم لحظه ای از خدمتشان دور شوم، اما در همان لحظات اول متوجه شدم که روح من از نظر بعضی از کمالات ناقص است و هنوز بعضی از صفات رذیله در من هست که نباید به خود اجازه بدهم با داشتن آن صفات، زیاد در میان آنها باشم.

و حال من عینا مثل کسی بود که با لباس چرکین و دست و صورت کثیف و آلوده به مجلس بزرگان وارد شود و بخواهد با آنها مجالست نماید.

اما به مجرد آنکه در خود احساس شرمندگی کردم یکی از اولیاء خدا که نباید برای تو اسمش را نقل کنم نظافت و تزکیه ی روح مرا به عهده گرفت و از امروز من مثل شاگردی که به مدرسه می رود مشغول تحصیل کمالات روحی شده ام و بنا شد که من اول خودم را از بعضی صفات رذیله با راهنمائی آن ولی خدا پاک کنم و سپس معارفم را تکمیل نمایم و خود را به کمالات روحی برسانم و بعد لیاقت معاشرت با (ائمّه ی اطهار) (ع) را پیدا کنم.

و ای کاش من این کارها را در دنیا انجام داده بودم که دیگر اینجا معطل نمی شدم زیرا تا انسان لذت مجالست با (خاندان عصمت) (ع) را نچشیده، نمی تواند بفهمد که چقدر معاشرت با آنها ارزش دارد. وقتی لذت معاشرت با آنها را احساس کرد آن وقت به او بگویند باید بروی و مدتها از ما دور باشی تا خودت را تمیز کنی و اصلاح نمائی، آن وقت ناراحتی فراق عذابی بس الیم است.

اینجا آقای (محمد شوشتری) شروع به گریه کرد و گفت: بنابراین به شما توصیه می کنم تا در دنیا هستید هرچه زودتر نفس خود را تزکیه کنید و خود را به کمالات روحی برسانید تا اینجا راحت باشید، حالا من با اجازه شما می روم تا به درس هایم بریم و انشاالله شاید چند شب دیگر باز به سراغت بیایم.

من هم از آن حال که نمی دانم خواب بودم یا بیدار، بیرون آمدم و دیگر او را ندیدم.

ضمنا همان گونه که از این ارتباط استفاده می شود و در روایاتی هم به آن اشاره شده اگر شیعیان و مؤمنین در روحشان بعضی از صفات رذیله وجود داشته باشد، باید آنها را در عالم برزخ تزکیه کنند و معارف حقّه را یاد بگیرند و به کمالات روحی برسند و خود را برای ورود به عالم قیامت و بهشت آماده نمایند، زیرا ممکن نیست کسی که حتی سر سوزنی در نفسش از اخلاق رذیله وجود داشته باشد به بهشت وارد گردد و باز تزکیه ی نفس در عالم برزخ آسانتر از قیامت است و در حقیقت تزکیه ی نفس در عالم برزخ آن هم با کمک اهل بیت عصمت (ع) در حقیقت شفاعت آنها است که مخصوص شهداء است.

بعد از شب سوم متاسفانه تا چند شب هرچه دعا خواندم و کلمه ی (لا حول و لاقوّة الاّ بالله العلیّ العظیم) را گفتم از آقای (محمد شوشتری) خبری نشد.

بعد از چهار شب وقتی که مشغول نماز شب و تهجّد بودم ناگهان او را در بیداری با لباس بسیار تمیز و نورانی و صورت بسیار زیبار و وجیه در مقابل خودم دیدم، اول مقداری ترسیدم ولی او با صدای بسیار لطیفش به من گفت: نترس تا بقیه ی قضایایم را برای تو نقل کنم. و بعد ادامه داد و گفت: من در این چند روز علاوه بر آنکه مشغول یاد گرفتن معارف و تزکیه ی نفس بودم با دوستان و آشنایان هم ملاقات می کردم.

همه آنجا هستند، همه ی دوستان سابقی که مرده اند و شیعه ی حضرت مولا (امیرالمؤمنین) (ع) بوده اند.

سه روز قبل که به میان اجتماع اواح شیعیان در (وادی السّلام) رفتم اول کسی که دیدم مرحوم فلانی بود ( در اینجا نام یکی از علماء و مردان متّقی را که با من و او رفیق بود برد.) او مرا به جمعی از دوستان حضرت مولا معرفی کرد . آنها دور مرا گرفتند و هر یک از من احوال دوستانشان را می پرسیدند.

یکی از من پرسید: چند روز است از عالم دنیا آمده ای؟ گفتم: همین دیروز بیرون آمده ام. او با شنیدن این جمله رو به سائر ارواح کرد و گفت: خیلی او را سؤال پیچ نکنید زیرا او خسته است و از ناراحتی فوق العاده ی جان کندن خلاص شده است.

من گفتم: نه اتفاقا به قدری در این سفر راحت بودم که هیچ خسته نشده ام.

گفتند: مگر تو چگونه از دنیا بیرون آمدی؟

گفتم: با ماشین تصادف کردم و به کلی درد احساس نکردم و فورا حضرت (ملک الموت) با محبت فوق العاده ای مرا به محضر (خاندان عصمت و طهارت) (ع) برد و نگذاشت من زیاد ناراحت بشوم.

دیگری از من پرسید: تو اهل کجائی؟

گفتم: در فلان شهر زندگی می کردم.

گفت: فلانی را می شناسی؟

گفتم: بله او در دنیا است. باز نام فرد دیگری را از من سؤال کرد که او را هم می شناختم، به او گفتم: او هم چند ماه قبل در دنیا بود. و باز از شخص دیگری سؤال کرد که اتفاقا او مرد گناهکاری بود و از اعوان ظلمه بود و در رژیم طاغوت دست اندر کار بود و با این شخص ظاهرا نسبتی داشت.

گفتم: او چند سال است از دنیا بیرون آمده. گفت: پس نزد ما نیامده، حتما اعمال زشتش دامنگیرش شده و او را حبس کرده اند.

من سؤال کردم: او را کجا حبسش می کنند؟

گفت: معلوم نیست، زندانهای متعددی هست ولی بیشتر احتمال دارد در میان همان قبرش حبسش کنند.

گفتم: من می توانم با او ملاقات کنم؟

او گفت: برای تو چه فایده دارد جز آنکه ناراحت بشوی و برای او هم نمی توانی کاری انجام دهی.

گفتم: مایلم برای آنکه قدر محبت و ولایتم را نسبت به (خاندان عصمت) (ع) بدانم کیفیت عذاب قبر را مشاهده کنم.

گفت: پس من هم همراه تو می آیم، شاید اگر قابل عفو باشد از حضرت مولا برای او تقاضای عفو کنیم.

بعد از آن با هم به قبرستان رفتیم. همان طوری که او گفته بود آن شخص را در قبرش حبس کرده بودند، ما از ملائکه ای که موکّل او بودند اجازه گرفتیم که با او ملاقات کنیم و با هر زحمتی بود او را دیدیم.

ابتداء از او پرسیدیم: بعد از مرگ چه بر سرت آمد؟ او آهی کشید و گفت: شما حال مرا می بینید، الان چند سال است که از همین سلول تنگ و تاریک بیرون نرفته ام، ابتداء وقتی حضرت (ملک الموت) با من رو برو شد خیلی با تند خوئی جان مرا گرفت، مرا خیلی اذیت کرد. همه ی ملائک با خشونت و تندی با من رو برو می شدند. وقتی مرا در قبر گذاشتند مثل این بود که مرا در گودالی از آتش گذاشته اند؛ می سوختم و در عذاب بودم تا آنکه حضرت (امیرالمؤمنین) و سائر (ائمه) (ع) را دیدم از آنها کمک خواستم. آنها گفتند: تو در دنیا ما را فراموش کردی و دوستان ما را زیاد اذیت نمودی حالا باید تا مدتی کفّاره ی گناهانت را بیردازی و بلاخره به من اعتنایی نکردند و مرا در اینجا گذاشته اند. حالا دستم به دامنتان، شما که آزادید به پسرم بگوئید تا برای من از مردم طلب رضایت کند و از فقراء و ضعفاء دستگیری نماید و از مال خودم که نزد او هست برای من خیرات کند و پولی به کسی یا کسانی بدهد که لااقل ده هزار صلوات بفرستند و ثوابش را به من نثار کنند، شاید من از این مهلکه نجات پیدا کنم.

در این موقع آقای (محمد شوشتری) و آن منظره از مقابل چشمم ناپدید شدند و نور عجیبی بر من مستولی گردید و من دیگر آنها را ندیدم.

ضمنا مطالب او با احادیث و روایات و آخرین نظرات علمی دانشمندان علم الرّوح کاملا تطبیق می کند.

زیرا در روایات آمده که (امام صادق) (ع) فرمودند: ارواح با یکدیگر در جوّ ملاقات می کنند و یکدیگر را می شناسند و وقتی روحی تازه بر آنها وارد می شود، یعنی از دینا نزد آنها می رود می گویند: او را راحت بگذارید زیرا از هول بزرگی نجات یافته، بگذارید استراحت کند.

بعد آنها احوال دوستانشان را که در دنیا بوده اند می پرسند، اگر تازه وارد جواب داد که: او هنوز در دنیا است، امیدوار می شوند که او به زودی به آنها ملحق می شود و اگر بگوید او قبل از من از دنیا رفته، آنها می گویند: وای، او نزد ما نیامده معلوم است اهل عذاب بوده است.

در پنجمین شب که او را دیدم (و از شرح چگونگی ملاقاتمان معذورم) او برای من خصوصیّات بهشت عالم برزخ را شرح داد.

آن شب باز خود را در گوشه ی از همان قصری که در باغ بزرگی بود و شب اول آن را در خواب دیدم مشاهده کردم، او به من گفت: این باغ و قصر تنها مال من است و به هر یک از مردها که مؤمن و شیعه باشند مثل این و یا بهتر این باغ و قصر را می دهند، اگر مایلی بیا با هم در این باغ گردش کنیم و خانه ی جدید مرا با جمیع خصوصیاتش ببین.

من اظهار تمایل کردم، او فورا از جا برخاست و مرا به گردش برد.

باغ بسیار بزرگی بود، همه چیزش غیر از آن چیزهائی بود که ما در دنیا دیده ایم. لطافت و ظرافت بر تمام اشیاء آن باغ حکومت می کرد. چند نهر در این باغ جاری بود.

یکی از این نهر ها شیر خالصی بود که شفّافیّت فوق العاده و مزه ی بسیار خوبی داشت، زیرا من برای آنکه بتوانم شرح آنها را برای شما نقل کنم از آن نهرها مقداری آشامیدم.

نهر دیگری از عسل مصفّا در گوشه ی دیگر باغ جاری بود که فوق العاده زلال و روان و بدون چسبندگی و بسیار خوشمزه بود.

و همچنین نهر سوم که در وسط باغ جاری بود و از هر دو تای آنها شیرین تر و شفّاف تر بود و اسمش نهر کوثر بود زینت فوق العاده ای به باغ می بخشید. در این باغ انواع بلبلها به رنگهای مختلفی که حیرت آور بودند، درختهائی که پر از میوه بودند، دوشیزگانی که همه آماده ی خدمت بودند و جوانهای پسری که به نام (غلمان) همه مهیّای انجام اوامر صاحب باغ بودند بسیار به چشم می خوردند.

خاک این باغ به قدری معطّر بود که انسان فکر می کرد آن را از مشک و زعفران ایجاد کرده اند.

ولی آنچه مرا به حیرت انداخته بود این بود که این باغ با همه ی عظمتش برای من که هنوز در دنیا بودم در بُعد و حالت دوم واقع شده بود، یعنی عینا مانند عکس های دو بُعدی بود که وقتی از طرفی نگاه می کنیم یک بُعدش دیده می شود و وقتی از طرف دیگر به همان عکس نگاه می کنیم بُعد دیگرش مشاهده می گردد.

من محل آن باغ را وقتی به طور عادی نگاه می کردم (نجف اشرف) و اطرافش را می دیدم، یعنی همان شهر (نجف) و (وادی السّلام) و همان بیابان خشک را که در اطراف (نجف اشرف) است مشاهده می کردم، ولی وقتی مقداری فکرم را متمرکز می نمودم و به اصطلاح به بُعد دیگر همان مکان مقدّس نگاه می کردم، این باغ و قصر و آنچه شرح دادم مشاهده می شد. اما از حرفهای آقای (محمد شوشتری) استفاده می شد که جریان برای او بعکس است، او در مرحله ی اول حالت و بُعد برزحی آن محل را می بیند یعنی آن باغ و آن قصر را مشاهده می کند و سپس در بُعد بعدی (نجف اشرف) و (وادی السّلام) را می بیند.

به هر حال این مختصر اختلاف بین من و او بود، لذا او لذّت بیشتری از آن باغ و قصر می برد و حتی گاهی او چیزهائی که خیلی لطیف و ظریف بود مشاهده می کرد که من آنها را درست نمی دیدم و احساس نمی کردم. مثلا یکی از آنها این بود که او به من گفت: ببین این نهر فرات که ما در دنیا آن را آب گل آلود کثیفی می پنداشتیم چقدر در اینجا شفّاف و درخشنده و معطّر و شیرین گردیده است. من وقتی آن را از بُعد دنیای نگاه می کردم آن نهر همان نهر فرات کنار شهر (کوفه) بود، ولی وقتی آن را از بُعد برزخی آن می دیدم، صاف و شفّاف و درخشنده بود، اما از عطر و شیرینی آن چیزی نمی فهمیدم.

درختان میوه ای که در این باغ بود همه گونه میوه داشت، یعنی گاهی یک درخت دها نوع میوه آورده بود که اکثر آن میوه ها با میوه های دنیا به هیچ وجه قابل مقایسه نبود.

هوای این باغ به قدری لطیف بود که انسان از استنشاقش لذّت فوق العاده ای می برد.

قصری که در این باغ بود به قدری به انواع تزئینات مزیّن بود که غیر قابل وصف بود و من مبهوت در میان آن باغ ایستاده بودم که ناگهان به خودم آمدم و از آن حالت خارج شدم و خود را تنها در اتاق خوابم مشاهده کردم.

در ششمین شبی که او را در اواخر شب پس از تهجّد و نماز شب دیدم و او با من ارتباط روحی پیدا کرد، در مرحله ی اول تعلیمی برای نجات از ناراحتیهای عالم قبر و برزخ به من داد که منجمله به من گفت: رکوعت را خوب انجام بده زیرا این عمل تو را از عذاب قبر نجات می دهد.

در کتاب (دعوات راوندی) از (امام باقر) (ع) نقل شده که فرمود: کسی که رکوعش را صحیح و کامل انجام دهد، ترس از قبر به او راهی پیدا نمی کند. و منجمله به من گفت: از نمّامی و سخن چینی و غیبت دیگران و ترشّح بول به بدنت خودداری کن تا مبتلا به عذاب قبر نشوی. (این مطلب مضمون حدیثی است.)

سپس او به من گفت: بیا با هم در عالم برزخ گردش کنیم تا مطالب مهمّی دستگیرت شود. من موافقت کردم و هر دوی ما مثل کبوتری به طرف عالم برزخ پرواز کردم. اول به دریای بزرگی رسیدیم، در میان آن دریا کشتیهائی از نقره ی خالص در حرکت بودند. من و او سوار یکی از آن کشتیها شدیم تا به جزیره و محلی که بسیار بزرگ و با عظمت بود و خیمه های زیادی که آنها را از نقره بافته بودند رسیدیم. او به من گفت: می دانی این خیمه ها مال کیست؟! اینها متعلق به (اهل بیت عصمت و طهارت) (ع) است، آنها در اینجا هر کدام خیمه ی مستقلی دارند.

در آن شب ما موفّق شدیم که با ارواح (خاندان عصمت و طهارت) (ع) در آن خیمه ها ملاقات کنیم و دهها مطلب علمی و عرفانی را از آنها یا بگیریم.

در این محل و جزیره هر کسی راه پیدا نمی کرد و در حقیقت آنجا مثل اندرونی و یا استراحتگاه (اهل بیت عصمت و طهارت) (ع) بود، ولی از اوضاع استفاده می شد که گاهی بعضی از خواص را راه می دهند، چنانکه ما توانستیم به آنجا برویم.

در آن جزیره که وسعتش بیشتر از آسمان و زمین بود همه گونه وسائل استراحت مهیّا بود و بالاخره خدای تعالی در آنجا از (اهل بیت عصمت) (ع) خوب پذیرایی می کرد.

سپس از انجا مرا به کوههائی که اسمش (جبال رضوی) بود برد و در آنجا هم اهل بیت (عصمت و طهارت) (ع) جایگاههای مخصوصی داشتند ولی در آنجا بارعام داده بودند وارواح مؤمنین دور آنها جمع شده بودند و از میوه ها و عذاها و آشامیدنیهای آنجا استفاده می کردند.

ما در آنجا مدّتی سرگرم ملاقات مؤمنین بودیم و با آنها در فضائل (خاندان عصمت و طهارت) (ع) حرف می زدیم و آن جلسات فوق العاده برای ما لذت بخش بود و از آنجا به آسمان چهارم رفتیم در یکی از کرات که در مدارهائی که در آسمان چهارم بود همه ی انبیاء و شهداء و صدّیقین و صالحین خانه و بهشتی داشتند و با اربابانشان سر یک سفره می نشستند در حقیقت بهشت برزخی آنها بسیار شبیه به بهشت خُلد که بعد از قیامت نصیب آنها می شود بود.

سپس از آنجا به (وادی السّلام) در نجف اشرف در عراق رفتیم. در آنجا ارواح مردم با ایمان و تزکیه شده و مخلص جمع بودند، ولی مثل آنکه اینها لباسهای مخصوص به تن داشتند که به قدری منوّر و برّاق بود که چشم را خیره می کرد و من مدتی به لباسهای تمیز و فاخر آنها بهت زده نگاه می کردم.

بعلاوه آنها روی مبلهائی که از نور لطیفی ساخته شده بود متشخّصانه نشسته بودند و منتظر مقدم حضرت (ولی ّ عصر) (ع) بودند.

در اینجا باز ناگهان خود را در اتاقم دیدم و در حالی که عرق سردی به بدنم نشسته بود از جا پریدم، ولی کسی اطراف خود ندیدم و بالاخره بعد از شب ششم تا چندیدن شب دیگر آقای (محمد شوشتری) به سراغ من نیامد، ولی چهار شب که از ملاقاتمان گذشته بود و من در آن شب بسیار ذکر گفته و عبادت کرده بودم و حال توسّل خوبی داشته و کاملا خسته شده و در رختخواب از کثرت خستگی افتاده بودم، ناگهان دیدم سقف اتاق شکافته شد و مثل آنکه کسی مرا به پشت بام صدا می زند، من با یک اراده روحم را از بدنم تخلیه کردم و تا پشت بام رفتم، دیدم (محمد شوشتری) آنجا ایستاده و منتظر من است که باز با او به گردش در عالم برزخ بروم.

او به من گفت امشب می خواهم تو را به جائی ببرم که ممکن است بترسی و ناراحت شوی ولی برای اطلاعت از عالم برزخ لازم است، تو باید آنها را ببینی و برای دیگران نقل کنی تا آنها از عذاب الهی بترسند و گناه نکنند.

بالاخره من و او با هم پرواز کردیم .به چند قبرستان متروک در ممالک کفر رفتیم. این قبرستانها در بُعد برزخی مثل حفره هائی بودند که در آنها سالها آتش افروخته باشند و اطرافشان را خاکستر گرفته و جز حرارت و سوزندگی چیز دیگری نداشته باشند.

وقتی ما دقیقا به داخل آنها نگاه کردیم، در پایین آن گودالها یک نفر از کفّار افتاده بود و بدنش می سوخت و او فریادها می کشید که ما از بس ناراحت شدیم در آنجا نتوانستیم حتی لحظه ای توقف کنیم، سپس از آنجا به طرف کوهائی که بین مکه و مدینه واقع شده و بسیار سیاه و وحشت انگیز است رفتیم، در آنجا وقتی با بُعد برزخی به آن کوهها نگاه کردیم، جهنّم هولناکی بود که جمعی در آنجا به انواع عذابها مبتلا بودند.

آقای (محمد شوشتری) به من گفت: اینها قاتلین حضرت (سیّدالشّهداء) (ع) اند. که به انواع عذاب مبتلا هستند. من در اینجا خوشحال شدم چون پرونده ی آنها را می دانستم ولی در عین حال حالم بهم خورد و از کثرت وحشت از آن حالت برزخی بیرون آمدم و خود را دوباره در اتاق منزلم دیدم.

ضمنا در احادیث مکرّری نقل شده که (ائمه ی اطهار) (ع) فرموده اند بعضی از کفار در قبورشان تا روز قیامت معذّبند.

و در کتاب (کامل الزّیارة) در ضمن روایتی نقل شده که (عبدالله بن بکر ارجانی) گفت: من خدمت (امام صادق) (ع) در راه بین مکّه و مدینه می رفتیم تا رسیدیم به منزلگاهی که نامش (عفان) بود، سپس در طرف چپ راه کوه سیاهی دیده می شد که فوق العاده وحشتناک بود.

من به (امام صادق) (ع) عرض کردم: ای پسر پیامبر چقدر این کوه وحشتناک است من در این راه کوهی مثل این کوه ندیده ام.

آن حضرت به من فرمود: ای پسر بکر می دانی این کوه کدام کوه است؟

گفتم: نه.

فرمود: این کوهی است که مردم به آن (کمدی) می گویند و این کوه قلعه ای از جهنّم است و در این قسمت از جهنم قاتلین پدرم حضرت (حسین سیّدالشّهداء) (ع) عذاب می شوند و آنها را در اینجا تا روز قیامت نگه می دارند.

(یحیی بن امّ طویل) می گوید: با حضرت (امام سجّاد) (ع) در راه بین مکه و مدینه می رفتیم، ناگهان مردی که سیاه شده و به گردنش زنجیری بود خود را به دامن آن حضرت انداخت و فریاد می زد: ای (علی بن الحسین) به من آب بده. ناگهان دیدم شخصی سر زنجیر او را کشید و گفت: به او آب ندهید خدا نخواسته که به او آب داده شود، او باید تشنه بماند. من خودم را به حضرت (امام سجّاد) (ع) رساندم ، آن حضرت به من فرمود: چه دیدی؟ من آنچه را که دیده بودم به آن حضرت گفتم، او فرمود: این (معاویه) لعنه الله علیه بود.

شب هشتم که بدون فاصله پس از گذشت هفتم ارتباطمان برقرار شد، از میان همان اتاق خوابم بود.

آقای (محمد شوشتری) به من گفت: بیا تا با هم برویم و بقیه ی برنامه ی کفّار را در عالم برزخ مشاهده کنیم.

من قبول کردم و خود را با یک اراده به طرف (حضرموت) که در اراضی (یمن) است، بردیم واز آنحا به سوی (برهوت) رفتیم. در اینجا انواع عذابها برای دشمنان اولیاء خدا فراهم شده بود. من نمی توانم آنچه را که در آنجا دیده ام، برای شما نقل کنم، این قدر بگویم که اگر انسان صدها سال در دنیا پا روی شهوات نفسانی بگذارد و ترک گناهان لذّت بخش را بکند و دائما عبادت بنماید برای آنکه آن محل مملوّ از عذاب را نبیند ارزش دارد، تا چه رسد که در آن مکان معذّب هم باشد.

به هر حال چند جمله از آنچه در آنجا دیدم برای شما نقل می کنم، اما از قدیم گفته اند: شنیدن کی بود مانند دیدن.

آسمان (برهوت) را دود غلیظی که تعفّن گوشت و چربی سوخته از آن می آمد فراگرفته بود. صدای ضربات شلّاقهای آتشین و جیغ و داد و فریاد جمعی در آن تاریکی مطلق بلند بود.

ما برای آنکه بدانیم چگونه عذاب می شوند در خواست کردیم که یکی از آن کفّار و دشمنان اولیاء خدا را نزد ما بیاورند تا چند سؤال از او بکنیم.

یکی از ملائکه سر زنجیری را کشید و یک نفر را در حالی که روی زمین کشیده می شد و داد می زد از میان آن دود و آتش بیرون آورد و به او گفت: هر چه از تو می پرسند جواب بده.

آقای (شوشتری) از او پرسید: تو که هستی؟ و در دنیا جه می کردی که مبتلا به این گونه عذاب گردیده ای؟

او گفت: من در دنیا به خاطر ریاست طلبی ظلم زیادی به مردم کرده ام و من سلطان یکی از ممالک اسلامی بوده ام، صدها نفر را در زندانها و سیاه چالها دور از خانواده هایشان شکنجه داده و آنها را به بدترین عذاب، مبتلا نموده ام.

بعلاوه من با اولیاء خدا و (اهل بیت عصمت و طهارت) (ع) دشمنی میکردم و نسبت به آنها حسادت می نمودم و لذا هر مقدار خدای تعالی مرا عذاب بکند کم کرده و من مستحقّ این عذابها هستم.

در اینجا او را دوباره به طرف آن آتشها کشیدند و من از ترس و ناراحتی از آن حالت به خود آمدم و دیگر در آن شب چیزی ندیدم، اما شب بعد که نهمین شب ملاقاتمان با آقای (محمد شوشتری) بود پس از نماز مغرب و عشاء حال ضعف و کم کم حال بیهوشی عجیبی به من دست داد.

در آن حال ضعف و بیهوشی دیدم آقای (محمد شوشتری) به من می گوید: حالا با این همه مطالب و اطلاع که از عالم برزخ به دست آورده ای نمی خواهی به ما ملحق بشوی و آنچه را که من می بینم تو هم بینی؟

گفتم: مگر آنچه را که شما می بینید من نمی بینم؟

گفت: نه، فقط آنچه را که محسوس است می بینی، زیرا تو بُعد معنوی و روحی را از زاویه ی بسیار ضعیفی مشاهده می کنی و خیال می کنی من هم مثل تو آنها را می بینم ولی بدان فرق من و تو، مثل فرق کسی است که همه چیز را تشخیص می دهد با کسی که فقط از راه لمس و دست کشیدن، بعضی از چیزها را احساس می کند.

حالا مایلی یک نمونه از لذّتهائی را که تو نمی توانی احساس کنی و من همیشه با آن در ارتباطم بدانی؟! پس بیا با هم به جائی برویم که شاید در آنجا مقداری از آنچه را که من می گویم تو درک کنی.

پس از گفتن این جمله دست مرا گرفت و با سرعت عجیبی که خودش می گفت از سرعت جاذبه هم سریعتر است، مرا به آسمانها برد، سپس مرا در آسمان چهارم به باغی که از نظر وسعت فوق العاده عجیب بود وارد کرد. من از همان لحظه ی ورود به این باغ به یک حال نشاط مست کننده ای که نمی دانم برای شما چگونه توصیف کنم، افتادم که اگر در آن حال به من می گفتند سلطنت جمیع کره ی زمین بدون هیچ معارضی تا ابد به تو بدهند و تو فقط از لذّتهای آن استفاده کنی حاضری با یک ساعت این نشاط و لذّت معاوضه کنی؟ قطعا پاسخ منفی می دادم.

زیرا من در آنجا به وصل محبوبم یعنی خدای تعالی رسیده بودم و اگر شما اهل عشق باشید و سالها در فراق محبوبتان سوخته و ناگهان در آغوش مهر و محبّت او افتاده باشید شاید یک سر سوزن از اقیانوس بی نهایت آنچه را که من می گویم بفهمید.

علاوه بر اینکه محبوب شما انسانی است که سر تا پا نقص است و شاید (آن هم با توهّم شما) یک جهت کمال در او پیدا شده باشد که مورد علاقه ی شما واقع گردیده است، ولی محبوب من خدائی بود که هیچ نقص نداشت، دارای کمال بی نهایتی بود، بسیار دوست داشتنی بود، پس باز هم این مثال با آنچه من در آنجا فهمیدم قابل مقایسه نیست و نمی توانم لذّتی را که در آن وقت بردم برای شما تعریف کنم.

به هر حال وقتی آقای (شوشتری) دید من نزدیک است منفجر شوم و نمی توانم آن لذّت را و نشاط را تحمّل کنم، فورا مرا از آن باغ بیرون آورد. در حالی که باز به خاطر جدا شدن از آن وصل نزدیک بود منفجر گردم به دست و پای او افتادم و اشک ریزان از او خواستم که مرا دوباره به آن باغ وارد کند که متاسفانه دستی به سر و صورت من کشید و مرا به بدنم وارد کرد و من به غفلت افتادم و فقط از آن به بعد گاهی که در حال عبادت به یاد آن وصل و آن توجّه می افتم غرق در نشاط می شوم و از خدای تعالی تمنّای نجات از زندان دنیا و رسیدن به آن وصل و نشاط را می کنم.

شب دهم که به قدری از فراق آن لذّت و آن وصل و گریه کرده بودم که چشمهایم تار شده بود و خواب به چشمهایم وارد نمی شد، ناگهان دیدم درِ اتاق باز شد و آقای (محمد شوشتری) از در وارد شد.

او گفت: حالا حاضری از این دنیا بروی و همه ی لذّتهای دنیائی را ترک کنی و همه جا با من باشی؟

گفتم:علاوه بر آنکه حاضرم، از تو تقاضا هم دارم که از خدای تعالی بخواهی مرگ مرا برساند و مرا از این زندان نجات دهد.

او به من گفت: من دیشب تا به حال این دعاء را برای تو کرده ام ولی مثل انکه هنوز امتحان نهائی تو انجام نشده و باید مدّتی باز هم در این دنیا بمانی و لذا دیگر من به سراغ تو نخواهم آمد و هر چه می خواهی امشب از من سؤال کن تا جوابت را بدهم.

من از او پرسیدم:شما در عالم برزخ تا قیامت چه خواهید کرد و وقتتان را چگونه می گذرانید؟

او به من پاسخ داد که: برای ما مساله ی زمان مطرح نیست، زیرا تو می فهمی که اگر میلیاردها سال انسان در آن باغ و با آن نشاط و لذّت که شب گذشته لحظه ای از آن را تو احساس کردی باشد، مثل یک لحظه می گذرد، زیرا گفته اند: (سِنَةُ الفَراقُ سَنَة وَ سَنَةُ الوَصالُ سِنَهُ) یعنی: (لحظه ای از فراق یک سال می گذرد و یک سال وصال یک لحظه می گذرد.)

من از او پرسیدم: اگر کسی به کمالات روحی نرسیده باشد باز هم از لذّت وصال استفاده می کند؟

گفت: اگر در دنیا دارای اعتقادات صحیحی باشد و خدا و اولیاء خدا را به عنوان محبوب خود انتخاب کرده باشد، نفس او را در مدّت کوتاهی تزکیه می کنند و سپس او را به مقام قرب راه می دهند تا او از لذّت وصال استفاده کند.

من از او پرسیدم: کسی که محبّت دنیا و حبّ جاه و ریاست دارد و یا به بعضی از صفات حیوانی و شیطانی دیگر مبتلا است، آیا نفس او را هم تزکیه می کنند؟

گفت: این طور کسی از دنیا سخت کنده می شود و تا خود را از محبّت دنیا جدا نکند، به وصل محبوب و به لذائذ عالم برزخ نمی رسد.

من از او پرسیدم که: از نظر شما چه عملی در دنیا برای به دست آوردن لذائذ عالم برزخ و وصال محبوب مؤثّرتر است؟

او گفت:از همه مهمتر دوست داشتن خدا و دوستان خدا است البته مودّتی که سبب اطاعت از آنها بشود بهتر است.

در اینجا ناگهان آقای (محمد شوشتری) از نظرم ناپدید شد و دیگر تا به حال او را ندیده ام.

دانـــــلود

  • - بازدید: 826

برچسب ها

مطالب پیشنهادی ما

دیدگاه های شما

یک پاسخ به “سرگذشت عجیب عالم برزخ”

  1. مهر گفت:

    ایا این داستان صحت داره یا دروغ و خیالی ؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی و تبلیغات

خرید vpn خرید kerio خرید vpn